ادبدبودی به به بده ماما بیری بودی بادا
اسم این پست را یکی از جملات زیبای راستین گذاشتم که چند هفته ای است ما را با شنیدن آنها به فیض می رساند. از طرفی با تمام وجود دلم می خواهد زودتر جمله های واقعی مثل همین " ماما به به بیده" ها را از او بشنوم و از طرف دیگر دلم می خواهد تا آخر عمر همینطور بامزه حرف بزند و من با شنیدن هر جمله اش کلی بغلش کنم و کلی بخندم و لذت ببرم. این روزها با همه سختی هایی که احاطه مان کرده، شیرین ترین روزهایی را که هر کسی می تواند در عمرش تجربه کند تجربه می کنیم. البته فقط به خاطر وجود این پسر.
می گویند یک سال و نیمه گی بچه ها با بحرانی همراه است که آنها را کمی لوس و پرخاشگر و بهانه گیر می کند. خواستم بگویم که من آن را ،این روزها بدجوری تجربه می کنم و بابت هر نه که می گویم یا هر تذکر که می دهم باید سریع بپرم جلو و هواسم باشد ،که راستین که یاد گرفته برای لوس شدن خودش را بی هوا به عقب پرت کند ،سرش از پشت به زمین نخورد.
به هجده ماهگی نزدیم می شویم و استرس واکسن باز لحظاتی از آرامشم را از من میگیرد. خدا بخواهد این آخری است و دیگر برود تا زمان مدرسه.
مهد کودکش را خیلی دوست دارد. من نیز هم! از وقتی مهد می رود لحظات با هم بودنمان غنی تر شده است.
گاهی از اینکه کار خاصی برایش نمی کنم ( منظورم تلاش های فوق العاده ایست که می بینم بعضی از مادران از خود نشان می دهند و مدام در حال ور رفتن به بچه و پر کردن ذهنش با اطلاعات گوناگون از طریق انواع فلش کارت ها و بازی های آموزشی و کارگاه های مادر و کودک و ... هستند) احساس عذاب وجدان میگیرم اما به تجربه به این رسیده ام که اگر کودک ،شما را در حال مطالعه ببیند برایش به مراتب آموزنده تر و مفیدتر از این خواهد بود که او را به زور سر کتاب نگه دارید که مثلن چهار تا عکس به او نشان دهید. همان طور که شده بارها خواسته ام برایش کتاب بخوانم اما کتاب را از دستم گرفته و در رفته و یا صفحه ای از آن را پاره کرده و برعکس هر وقت می بیند که من دراز کش مشغول مطالعه هستم، او هم کتابی از جایی پیدا می کند و می آید کنارم دراز می کشد و ادای من را در می آورد.


ادبدبودی به به بده ماما بیری بودی بادا 

